سفارش تبلیغ
صبا

مبارز

❤بسم الله الرحمن الرحیم❤ 🌸🌸 ❤یاربّ الحُسَّین بِحَق الحُسَّین اِشفِ صَدر الحُسَّین بِظُهور الحُجَّه❤

22سالمه 

خودش یک عمره یک عمر طولانی که خیلیا ازش درست بهره گرفتن

خسته شده بودم ..خسته

نمیفهمیدم کیم؟چیم؟چیکارم؟  چقدر توی غربت و سختی تنهایی .. واقعا تنها بودم

قلبم عاشق خدا بود منو میکشید سمت خدا و میگفت بیا که مسیر درسته

و دنیا جسم خاکیمو ..خدایا چقدر تلخه وقتی نمیفهمی

به حکم متعادل زندگی کردن از همه چیز محروم بودم

تعادل چه تعادلیه که توش خدا بااین عظمت بزرگی کمترین یاد میشه ازش

مثل گرهی شده بودم که از دوطرف میکشنش 

داشتم محو میشدم نابود میشدم دیگه به صفر رسیدم 

گفتم خدایا فقط نجاتم بده بگو چیکار کنم 

تصمیم گرفتم برم سمت خدا برم سمت اون چیزی که باید...

خونه ما شهدا جای چندانی نداشت دولت نداشت همه عالمو آدم محکوم بودن  هیچی نبود الگو بشه حتی مرجع تقلید حق نداشتم انتخاب کنم  هیچکسی مسئولیت قبول نمیکرد من بودمو تنهایی و اتهامو دعوا 

من بودمو یک فکر مسخره ی هم خدارو داشته باش هم خرما

من بودمو دستورای پی در پی بی عمل از طرف پدرمادر

دیگه بریدم 

از خدا از صمیم قلب خواستم تا بهم بفهمونه ..

حالا فقط خدارو دارم باهمه وجود و مسیرمو انتخاب کردم

مسیری که یک جوان 13 ساله رو به عرش الهی برد

مسیری که خیلیارو نجات داد ...

حالا تنها آرامشم رضایت خداست خیلی بدبختی کشیدم خیلی تا بفهمم

میبینم کسانی رو که دوست دارن بعد از این سختیا و تنهایی ها و  به هر دری زدنا به تجربه برسن و حاضر نیستن از تجربه دیگران استفاده کنن خیلی غصه میخورم

 

فکر نکنید اگر حدیث میذارم برای اینه فکر میکنم خیلی چیز سرم میشه

یا اگر عاشقانه هام ادبیاتش امروزی نیست دارم کلاس میذارم نه اصلا اینطور نیست

 

هیچی نیستم .. فقط مبارزم 

 

برام دعا کنید التماس دعا



نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 97/3/1ساعت 8:0 عصر توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی: دیگه بس بود

+چراغ پذیرایی رو خاموش کنم میام دختر گلم..

*تروخدا زود باش دیگه مامان جونم دلم براش تنگ شده ..

+صبر کن عزیزدلم اومدم قربونت بشم الهی ...

اخیش خدا الهی شکر، بیا قشنگِ مامان بیا سرتو بذار رو پام تا بخوابی..

*مامان بگو بگو دلم تنگ شده .. 

+خب کجا بودیم..! اهان ، شما که یک سالت شده بود بابایی میخواست بهت قرآن یاد بده

گفتم عزیز من اخه این لوپوی مامان کوچولوء چیو میخوای یادش بدی ..

گفت خب یادش که نه، میخوام اینقدر براش بخونم تا بره توی جونش .. بعد خندید و حسابی تورو بوسید

*مامان خیلی دوسم داشت؟

+اره عزیزدلم خیلی دوستت داشت هنوزم دوستت داره 

*بازم بگو بازم بگوو

+بابات قرآن خوندنو خیلی دوست داشت تا فرصت پیدا میشد قرآن میخوند 

میگفت خیلی کلمات قرآن قشنگه وقتی حس میکنم از طرف خداست ..

(اشک توی چشم دخترک حلقه بست)

*مامان میخوام خیلی قرآن بخونم مثل بابا ، دلم خیلی براش تنگ شده کاش دوباره برمیگشت..

+الهی مامان دورت بگرده گریه نکن عزیزم بابا که جای بدی نرفته یک روز ماهم اگر خوب باشیم میریم پیشش قول داده نذاره تنها بمونیم

*مامان اگر دوسم داشت نمیرفت خیلی بده اصلا باهاش قهر میکنم

+عه قهر نکن با بابایی !! میدونی نفسش به نفست بسته بود ؟

میدونی وقتی میخواست از ما جدا بشه چقدر براش سخت بود؟

اما بابا خیلی مرد خوبی بود دخترای کوچیکی قد تو اونجا داشتن کشته میشدن 

خیلی سختی میکشیدن بابایی رفت تا اون ادم بدا نیان اینجا دستشون به خانم ها و بچه های اینجا نرسه

وقتی میری بادوستات بازی کنی کسی مزاحم نشه اذیتتون نکنه 

*مامان ..

+جون دلم ؟

*میشه به بابا بگی بیاد یکبار دیگه بغلم کنه؟

تروخدا ....

 

 

 

السلام علیک یا حضرت رقیه سلام الله ... 

تقدیم به تمام همسران و فرزندان محترم و عزیز شهدا خصوصا مدافعین حرم..

 

 



نوشته شده در سه شنبه 97/3/22ساعت 3:0 صبح توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی:

شب قدر تمام شد!؟

صدای گریه یتیمان کوفته گوشم را پرکرده است .. چندبار یتیم شویم ؟؟

خداوندا این دنیا چقدر بی ارزش است ... با کسی که درکعبه متولد شد چه کردند؟

مادرم گریه میکرد .. گویا پدرم دیگر نمی آید او همیشه مرد خوبی نبود از زمانی که علی علیه السلام را شناخت آهسته آهسته بهتر شد

چند وقتی بود که اورا دوست داشتم او دیگر پدر بدی نبود من را نمزد خیلی مهربان شده بود 

به من با گریه میگفت دخترم مرا ببخش پدرت توبه کرده است 

قبلا اورا دوست نداشتم ..

اما حالا انقدر مهربان شده بودکه دوستش داشتم 

مادرم میگفت از همنشینی با امیر المومنین است اوست که با وجودش پدرت را این گونه کرده است 

اما‌...

حالا پدرم مرده است میگویند شهید شده اصلا به من چه!

شهادت چیست من پدر مهربانم را میخواهم دیگر بقیه اش به من ربطی ندارد..

 

از خانه بیرون رفتم گریه کنان میخواستم پدرم هرطور شده برگردد من طاقت نبودش را نداشتم پدرم را میخواستم

افتادم زمین پایم زخم شد درد میکرد

مردی که خم راه میرفت به سمت من آمد فکر میکردم پیر است خیلی خمیده بود

نزدیکتر که شد دیدم از سنگینی کیسه ای که به دوش دارد خم شده

دید گریه میکنم کیسه را زمین گذاشت دستم را بوسید گفت چه شده داستان را برایش تعریف کردم

اوهم مثل من گریه میکرد .. 

با دستان پینه بسته و زحمت کشیده اش صورتم را نوازش کرد 

گفت نمیتوانم پدرت را برگردانم ...

اما اگر بخواهی تا وقتی زنده هستم مرا به عنوان پدرت بپذیر 

از حرف او ناراحت شدم گفتم نه!

من فقط پدر خودم را میخواهم ... مرد گفت اجازه بده تورا کول کنم تا به خانه ات برگردیم 

قبول کردم برگشتیم هوا خیلی تاریک بود اما ستاره ها و ماه زیباتر از همیشه میدرخشیدند

به خانه رسیدیم او به من هدایایی داد و مرا بوسید و رفت ‌...

خیلی از برخوردم ناراحت شدم او خیلی مهربان بود... آرامش عجیبی داشت ..

بااین که هرشب می آمد و برای ما هدیه می آورد اما من نتوانستم از او بخاطر رفتارم عذرخواهی کنم

ماه رمضان شد ..

مادرم میگفت ماه مهمانی خداست و هرکسی بخواهد به خواسته ای برسد باید دیگران اورا ببخشند و اوهم دیگران را

به آخر رسیده بود این مهمانی که تصمیم گرفتم از او بخواهم تا مراببخشد

چند شبی میشد که از او خبری نبود

دلم شور میزد نگران بودم ... راستش را بخواهی دلم برایش تنگ شده بود ..

دل به دریا زدم باوجود این که برایم سخت بود از مادرم اسم و ادرس او را پرسیدم

 

مادرم گفت او امیر مومنان علی علیه السلام است  مریض است به همین علت نتوانسته به خانه ما بیاید 

اسم اورا که شنیدم بیشتر ناراحت شدم او همان مردی بود که پدرم را اینقدر مهربان کرده بود

میخواستم بمیرم .. گریه امانم را بریده بود به سرعت به سمت خانه او دویدم

میخواستم فقط یکبار که شده اورا ببینم دستانش را به سرم بکشد و دوباره بگوید بگذار پدرت باشم

تا با تمام وجود قبول کنم ...

چشمانم از شدت اشک جایی را نمیدید در مسیر چندبار زمین خوردم اما ..

اما او نبود تا مرا نوازش کند و کول کند

او امیر این شهر بود اما برای من هدیه می آورد میتوانست هیچگاه مارا به حساب نیاورد

 

قلبم از شدت ناراحتی درد میگرفت ...

نزدیک خانه که شدم دیدم شلوغ است در خانه سوخته بود ...

صدای لااله الاالله می آمد..

نه باور نمیکنم تروخدا بگویید خواب است بگوئید باز میتوانم اورا ببینم تروخدا بگوئید او هنوز نفس میکشد  فقط کمی مریض است...

هرچه خاک بر سرم بریزم باز او زنده نمیشود ...

دختر کوچکی مثل من  هم آنجا بود چقدر گریه میکرد 

رفتم کنارش گفتم او دوست پدرت بود؟

گریه اش چند برابر شد گفت او پدرم بود من زینب هستم .. 

چقدر گریه کنم تا برگردی ؟؟

چقدر زینب دردش از من سخت تر بود او پدری بد نداشت که دوستش خوبش کند

او اینقدر پدرش خوب بود که حتی زمین هم نمیخواست راه رفتنش تمام شود

هوا هم نمیخواست نفس هایش تمام شود ..

تمام نخل ها برای علی گریه میکردند خاک گریه میکرد .. آسمان ،ابرها، ماه ،ستاره ها‌...

دیگر کجا علی مرا از مهربانی پرکند؟ دیگر کی اورا خواهم دید؟

 

 

و ای وااای از کربلا ...

از زینب که هیچگاه بی غم عزیز نماند .. 

و ای وااااای از روز عاشورا که درد پشت درد قلبش را میشکافت ...

آنجاهم خاک گریه میکرد ...

السلام علیک یا امیرالمومنین ...

التماس دعا ..



نوشته شده در جمعه 97/3/18ساعت 6:0 عصر توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی: داستان غریبی

السلام علیک یا صاحب الزمان (عجل الله)

سلام اقای من سلام مولای من ..

اقا جان شب های احیا نزدیک است .. 

و من همان مرده ای هستم که فقط زندگی میکند .. 

این شب هارا صالحینت احیا میگیرند و منه گنهکار حسرتشان را میخورم..

هرسال پروردگار با محبت و سخاوت باز هم عمری میدهد تا ماه رمضان را ببینم و درآن نفس بکشم

اما بی چشمورویی که تمامی ندارد ...

عید که میشود باز روز از نو روزی از نو... 

اقا جان کمک کن که بدجور گرفتارم .. یعنی ممکن است روزی من هم زنده شوم؟

از رحمت خدا و دعای شما بعید نیست ... اما از اعمالی که هرروز از من سرمیزند بعید است

درقرآن امده که اگر ما گناه کنیم و سربه راه نشویم مورد شفاعت قرار نمیگیریم...

یا اباصالح المهدی التماست میکنم کمک همه شیعیانت کن که دراین عصر آخرالزمان که عصر از دست دادن ایمان است

ایمانمان را هزار دستی بچسبیم و به هیچ عنوان از دست ندهیم..

آنگونه پاک شویم و غرق در اطاعت خدا و شما و نایب شما که طغیان نکنیم..

آنچنان به یقین و اخلاص و خشیت به درگاه الله برسیم که فقط و فقط مطیع الله باشیم و بس..

اقاجان شمارا به این شب های قدر قسمت میدهم التماست میکنم ...

 

مارانجات بده...



نوشته شده در شنبه 97/3/12ساعت 4:36 عصر توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی:

مرگ ... زندگی 

دو واژه  که یکی از نگاه برخی تلخ و دیگری شیرین است

به راستی کدام یک تلخ است؟

حتما میگوئید مرگ تلخ تراست ،عزیزی از میان ما میرود نازنینی را از دست میدهیم 

یا میگویید زندگی ،این چه روزگاریست همه اش بدبختی همه اش گرفتاری همه اش دوندگی بدون هیچ نتیجه ای

اما .... 

تا به حال چندبار شده است که چیزی را از خدا بخواهیم و اصرار کنیم و انقدر بگوئیم که بت شود و با خدا جنگ کنیم که چه خدایی هستی این چه عدالتیست؟

چند بار شده است که اتفاقی بیوفتد و به مزاج ما خوش نباشد و تا میتوانیم آه کنیم ناله کنیم شیون کنیم پای میز محاکمه برویم و خداوند را ناعادل بخوانیم؟

 

ماهنوز خداوند را به خدایی قبول نداریم که اگر قبول داشتیم این نمیشد

خدارا خدا نمیدانیم ما خود را از خدا عاقل تر میدانیم 

خود را عادل تر میدانیم ما در اصل خود را میپرستیم نه خدارا 

ما دنیایی که ساختیم خواسته ای که داریم اون چیز هایی که از دست داده ایم میپرستیم...

ما خدارا نمیپرستیم

 

مرگ و زندگی  هردو شیرین هستند  

اگر من خدارا بپرستم ... اگر من بندگی خدارا کنم  شیرین میشود

اگر دست از خود پرستی برداریم شیرین میشود .. اگر جای خواسته های بت خود فرمان معبود را اطاعت کنیم شیرین میشود

به خدا اعتماد نمیکنیم اما به عمل ناچیز خود اعتماد داریم

عظمت خدارا نادیده میگیریم 

آری .. زندگی تلخ است وقتی تمام لحظاتش را در پی خواسته ای دیگر تباه میکنیم

آری ... مرگ تلخ است وقتی هرچه برایش تلاش کردیم ساختیم و بهش دل بستیم قرار است بگذاریم و برویم

 

تا وقت هست شیرین کنیم  مرگی را که حق است و مارا به سوی بهشتی جاودان و پروردگاری مهربان میبرد 

خالقی که نادیده گرفته است تمام بی احترامی مارا و بخشیده است تمام دلشکستگی هارا

زندگی شیرین است  ...

 

 

 

التماس دعا



نوشته شده در پنج شنبه 97/3/10ساعت 6:23 عصر توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی:

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin