سفارش تبلیغ
صبا

مبارز

❤بسم الله الرحمن الرحیم❤ 🌸🌸 ❤یاربّ الحُسَّین بِحَق الحُسَّین اِشفِ صَدر الحُسَّین بِظُهور الحُجَّه❤

شب قدر تمام شد!؟

صدای گریه یتیمان کوفته گوشم را پرکرده است .. چندبار یتیم شویم ؟؟

خداوندا این دنیا چقدر بی ارزش است ... با کسی که درکعبه متولد شد چه کردند؟

مادرم گریه میکرد .. گویا پدرم دیگر نمی آید او همیشه مرد خوبی نبود از زمانی که علی علیه السلام را شناخت آهسته آهسته بهتر شد

چند وقتی بود که اورا دوست داشتم او دیگر پدر بدی نبود من را نمزد خیلی مهربان شده بود 

به من با گریه میگفت دخترم مرا ببخش پدرت توبه کرده است 

قبلا اورا دوست نداشتم ..

اما حالا انقدر مهربان شده بودکه دوستش داشتم 

مادرم میگفت از همنشینی با امیر المومنین است اوست که با وجودش پدرت را این گونه کرده است 

اما‌...

حالا پدرم مرده است میگویند شهید شده اصلا به من چه!

شهادت چیست من پدر مهربانم را میخواهم دیگر بقیه اش به من ربطی ندارد..

 

از خانه بیرون رفتم گریه کنان میخواستم پدرم هرطور شده برگردد من طاقت نبودش را نداشتم پدرم را میخواستم

افتادم زمین پایم زخم شد درد میکرد

مردی که خم راه میرفت به سمت من آمد فکر میکردم پیر است خیلی خمیده بود

نزدیکتر که شد دیدم از سنگینی کیسه ای که به دوش دارد خم شده

دید گریه میکنم کیسه را زمین گذاشت دستم را بوسید گفت چه شده داستان را برایش تعریف کردم

اوهم مثل من گریه میکرد .. 

با دستان پینه بسته و زحمت کشیده اش صورتم را نوازش کرد 

گفت نمیتوانم پدرت را برگردانم ...

اما اگر بخواهی تا وقتی زنده هستم مرا به عنوان پدرت بپذیر 

از حرف او ناراحت شدم گفتم نه!

من فقط پدر خودم را میخواهم ... مرد گفت اجازه بده تورا کول کنم تا به خانه ات برگردیم 

قبول کردم برگشتیم هوا خیلی تاریک بود اما ستاره ها و ماه زیباتر از همیشه میدرخشیدند

به خانه رسیدیم او به من هدایایی داد و مرا بوسید و رفت ‌...

خیلی از برخوردم ناراحت شدم او خیلی مهربان بود... آرامش عجیبی داشت ..

بااین که هرشب می آمد و برای ما هدیه می آورد اما من نتوانستم از او بخاطر رفتارم عذرخواهی کنم

ماه رمضان شد ..

مادرم میگفت ماه مهمانی خداست و هرکسی بخواهد به خواسته ای برسد باید دیگران اورا ببخشند و اوهم دیگران را

به آخر رسیده بود این مهمانی که تصمیم گرفتم از او بخواهم تا مراببخشد

چند شبی میشد که از او خبری نبود

دلم شور میزد نگران بودم ... راستش را بخواهی دلم برایش تنگ شده بود ..

دل به دریا زدم باوجود این که برایم سخت بود از مادرم اسم و ادرس او را پرسیدم

 

مادرم گفت او امیر مومنان علی علیه السلام است  مریض است به همین علت نتوانسته به خانه ما بیاید 

اسم اورا که شنیدم بیشتر ناراحت شدم او همان مردی بود که پدرم را اینقدر مهربان کرده بود

میخواستم بمیرم .. گریه امانم را بریده بود به سرعت به سمت خانه او دویدم

میخواستم فقط یکبار که شده اورا ببینم دستانش را به سرم بکشد و دوباره بگوید بگذار پدرت باشم

تا با تمام وجود قبول کنم ...

چشمانم از شدت اشک جایی را نمیدید در مسیر چندبار زمین خوردم اما ..

اما او نبود تا مرا نوازش کند و کول کند

او امیر این شهر بود اما برای من هدیه می آورد میتوانست هیچگاه مارا به حساب نیاورد

 

قلبم از شدت ناراحتی درد میگرفت ...

نزدیک خانه که شدم دیدم شلوغ است در خانه سوخته بود ...

صدای لااله الاالله می آمد..

نه باور نمیکنم تروخدا بگویید خواب است بگوئید باز میتوانم اورا ببینم تروخدا بگوئید او هنوز نفس میکشد  فقط کمی مریض است...

هرچه خاک بر سرم بریزم باز او زنده نمیشود ...

دختر کوچکی مثل من  هم آنجا بود چقدر گریه میکرد 

رفتم کنارش گفتم او دوست پدرت بود؟

گریه اش چند برابر شد گفت او پدرم بود من زینب هستم .. 

چقدر گریه کنم تا برگردی ؟؟

چقدر زینب دردش از من سخت تر بود او پدری بد نداشت که دوستش خوبش کند

او اینقدر پدرش خوب بود که حتی زمین هم نمیخواست راه رفتنش تمام شود

هوا هم نمیخواست نفس هایش تمام شود ..

تمام نخل ها برای علی گریه میکردند خاک گریه میکرد .. آسمان ،ابرها، ماه ،ستاره ها‌...

دیگر کجا علی مرا از مهربانی پرکند؟ دیگر کی اورا خواهم دید؟

 

 

و ای وااای از کربلا ...

از زینب که هیچگاه بی غم عزیز نماند .. 

و ای وااااای از روز عاشورا که درد پشت درد قلبش را میشکافت ...

آنجاهم خاک گریه میکرد ...

السلام علیک یا امیرالمومنین ...

التماس دعا ..



نوشته شده در جمعه 97/3/18ساعت 6:0 عصر توسط یک بنده خدا| نظرات ()
طبقه بندی: داستان غریبی

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin